نـظر من این است تو چه می اندیشی |
|
* رسول خدا(ص) فرمود: <احسان به پدر و مادر از نماز، حج، عمره و جهاد در راه خدا بالاتر است.> * آن حضرت فرمود: <هر كه صبح كند در حالي كه پدر و مادر از او راضي باشند، دو دروازهاي را كه به سوي بهشت گشوده است در اختيار دارد و اگر شب كند و پدر و مادر از او راضي باشند، باز هم به همين صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر، يكي از او راضي باشد يك دروازه گشوده در اختيار اوست. و هر كه صبح كند در حالي كه پدر و مادرش از او ناراضي باشند، دو دروازه گشوده به سوي آتش دوزخ دارد و اگر شب كند بازهم به همين صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر يكي از او ناراضي باشد يك دروازه دارد، هر چند كه آن دو ستمگر باشند، هر چند كه ستمگر باشند، هر چند كه ستمگر باشند.> * آن حضرت فرمود: <بوي بهشت از فاصله پانصد سال به مشام ميرسد؛ با اين همه عاق والدين و قاطع رحم آن را استشمام نميكنند.> * از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: <به مادر، پدر، خواهر، برادر، سپس به هر كه نزديكتر است، نيكي كن.> * و نيز نقل شده است كه <خداي تعالي به حضرت موسي فرمود: اي موسي، همانا كسي به پدر و مادرش نيكي كند و عاق من باشد، او را نيكوكار قلمداد ميكنم و هر كه به من نيكي كند و عاق پدر و مادرش باشد، او را عاق به حساب ميآورم.> * آن حضرت فرمود: <هر كسي كه صدقهاي از طرف پدر و مادرش بدهد، در صورتي كه آنها مسلمان باشند، اجر آن صدقه براي پدر و مادرش خواهد بود و براي خودش نيز همان قدر اجر است، بدون اين كه از اجر آنها چيزي كم شود.> * مالك بن ربيعه ميگويد: <در آن بين كه ما خدمت رسول خدا(ص) بوديم، ناگاه مردي از قبيله بني سلمه آمد، عرض كرد: يا رسول الله، آيا چيزي از احسان به پدر و مادرم باقي مانده است كه بعد از وفاتشان انجام دهم؟ پيامبر(ص) فرمود: آري، درود بر ايشان و طلب مغفرت براي آنها و اجراي عهدي كه دارند و احترام به دوستانشان و صله رحم كه انجام پذير نيست، مگر به وسيله آنها.> * آن حضرت فرمود: <از بالاترين خوبيها آن است كه شخص با هر كه دوست پدرش بود، مرتبط شود.> * پيامبر(ص) فرمود: <احسان به مادر، دوبرابر احسان به پدر است.> * آن حضرت فرمود: <دعاي مادر زودتر به اجابت ميرسد، گفتند: يا رسول الله! چرا اين طور است؟ فرمود: او مهربان تر از پدر است و دعاي خويشاوندان بدون اجابت نميماند.> * مردي از پيامبر(ص) پرسيد: <يا رسول الله، به چه كسي احسان كنم؟ فرمود: به پدر و مادرت. عرض كرد: پدر و مادر ندارم، فرمود: به فرزندانت زيرا همان طوري كه پدر و مادرت بر تو حق دارند، فرزندانت نيز بر تو حق دارند.> * آن حضرت فرمود: <خدا بيامرزد پدري را كه به فرزندش در كار خير كمك كند.> يعني او را با بدرفتاري وادار به عاق شدن نكند، و گفتهاند: <فرزند تو گل خوشبوي تو است، هفت سال او را ميبويي و هفت سال خدمتگزار تو است و پس از آن يا دشمن تو و يا شريك تو خواهد بود.> * آن حضرت فرمود: <از جمله حقوق فرزند بر پدر آن است كه او را خوب ادب كند و نام نيكو بر او بگذارد.> * اقرع بن حابس ديد كه پيامبر (ص) فرزندش حسن(ع) را ميبوسد. گفت: من ده فرزند دارم، هيچ كدام را نبوسيدهام، فرمود: <همانا كسي كه رحم نكند، مورد ترحم قرار نميگيرد.> * عبدالله بن شداد ميگويد: <در آن ميان كه رسول خدا(ص) با مردم نماز ميخواند، ناگاه، حسين(ع) آمد و در حالي كه آن حضرت در حال سجده بود، برگردن او سوار شد. پيامبر (ص) نماز جماعت را طولاني ساخت به حدي كه گمان كردند اتفاقي افتاده است؛ همين كه پيامبر نمازش را تمام كرد، پرسيدند: سجده را به قدري طول داديد كه گمان كرديم اتفاقي افتاده است. فرمود: پسرم روي شانه من سوار شده بود، نخواستم كه پيش از برآوردن حاجتش تعجيل كنم.> *آن حضرت فرمود: <بوي فرزند از بوهاي بهشت است.> * ابو سعيد خدري گويد: مردي از يمن به نزد رسول خدا(ص) مهاجرت كرد و قصد جهاد داشت. پيامبر(ص) فرمود: <نزد پدر و مادرت برگرد و از آنها اجازه بگير اگر اجازه دادند، جهاد برو، اگر نه هر چه ميتواني به آنها خوبي كن كه پس از يكتاپرستي، نيكي به پدر و مادر بهترين صفتي است كه خدا را با آن ديدار ميكني.> * مرد ديگري خدمت پيامبر(ص) رسيد تا درباره جنگ مشورت كند؛ فرمود: <آيا مادر داري؟ عرض كرد: آري، فرمود: در خدمت او باش زيرا بهشت زير پاي مادران است.> * ديگري آمد تا با پيامبر (ص) براي هجرت بيعت كند و گفت: خدمت شما نرسيدم، مگر اين كه پدر و مادرم را گرياندم. فرمود: <نزد آنها برگرد و آنها را چنان كه گرياندهاي، خندان ساز.> * پيامبر(ص) فرمود: <حق برادر بزرگتر بر برادر كوچكتر، همچون حق پدر بر فرزندان است.> * از طريق خاصه (شيعه) در كافي به سند صحيح از ابوولاد حناط نقل شده است كه ميگويد: <از امام صادق(ع) راجع به آيه شريفه <و بالوالدين احسانا> پرسيدم: مقصود اين احسان چيست؟ فرمود: احسان آن است كه با پدر و مادر به نيكي معاشرت كني و آنها را مجبور نكني تا چيزي را كه احتياج دارند از تو بخواهند، هر چند بينياز باشند (تو وظيفهات را انجام بده) مگر خداي تعالي نميفرمايد: <لن تنالوا لبر حتي تنفقوا مما تحبون.> راوي ميگويد: آنگاه امام صادق(ع) فرمود: <اگر تو را دلتنگ كردند به آنها اف مگو، اگر تو را زدند با آنها تندي نكن> ؛ و فرمود: < و قل لهما قولا كريما> يعني اگر تو را زدند، بگو: خدا شما را بيامرزد، اين سخن ارزشمند و كريمانه است از جانب تو، و فرموده است: <ديدگانت را به آنها خيره نكن بلكه با مهرباني و دلسوزي نگاه كن صدايت را از صداي آنها بلندتر نكن و دستت را بالاي دست آنها نگير و در راه رفتن جلوتر از آنها حركت نكن.> * از آن حضرت(امام صادق عليه السلام) است: <مردي نزد پيامبر (ص) آمد، عرض كرد: يا رسول اللّه مرا سفارشي كن، فرمود: چيزي را شريك خدا قرار نده، اگر چه تو را در آتش بسوزانند و شكنجه كنند، بايد دلت به ايمان محكم باشد، و فرمان پدر و مادرت را ببر و به آنها نيكي كن، زنده باشند يا مرده و اگر دستور دادند، خاندان و مالت را كنار بگذار، كه اين كار از ايمان است.> از آن حضرت نقل شده است: <پرسيدند: چه اعمالي بالاتر است؟ فرمود: نماز سر وقت و نيكي به پدر و مادر و جهاد در راه خدا.> * از آن حضرت (امام صادق عليه السلام) نقل شده كه فرمود: <مردي خدمت رسول خدا (ص) آمد، عرض كرد: يا رسول اللّه، من به جهاد علاقه دارم و با نشاطم، فرمود: بنابراين در راه خدا جهاد كني كه اگر كشته شوي در نزد خدا زنده خواهي بود و روزي ميخوري و اگر بميري اجرت با خداست و اگر برگردي مانند روزي كه متولد شدهاي از گناهان پاك هستي؛ عرض كرد: يا رسول اللّه من پدر و مادر پيري دارم به گمان خود با من انس - گرفتهاند و از رفتن من به جهاد ناراضي هستند. رسول خدا (ص ) فرمود: در اين صورت در خدمت آنان باش، سوگند به آن كه جان من در دست اوست، الفت يك شبانه روز آنها با تو از جهاد يك سال بهتر است.> * از آن حضرت است كه فرمود: <مردي خدمت پيامبر (ص) آمد، عرض كرد: يا رسول اللّه: به چه كسي احسان كنم؟ فرمود: به مادرت، گفت : بعد به كه؟ فرمود: به مادرت، عرض كرد: سپس به كه؟ فرمود: به مادرت، عرض كرد: بعد از آن به كه؟ فرمود: به پدرت.> * از عمار بن حيان نقل شده است كه مي گويد: <به امام صادق (ع ) خبر دادم كه پسرم اسماعيل با من خوشرفتاري ميكند. فرمود: من هم او را دوست داشتم و اكنون علاقهام به او بيشتر شد. * از زكريا بن ابراهيم نقل شده كه مي گويد: <من نصراني بودم و اسلام آوردم و به مكه رفتم؛ خدمت امام صادق(ع) رسيدم و عرض كردم: من نصراني بودم و مسلمان شدهام. فرمود: از اسلام چه ديدي؟ گفت: اين سخن خداي تعالي را: <هاكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا، فرمود: به يقين خداوند تو را راهنمايي كرده است. آنگاه سه مرتبه فرمود: خدايا هدايتش كن! پسرم هرچه مي خواهي بپرس. عرض كردم: پدر، مادر و خانوادهام نصراني هستند، و مادرم نابيناست، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟ فرمود: آيا آنها گوشت خوك مي خورند؟ عرض كردم: نه، بلكه با آن تماس هم ندارند، فرمود: اشكالي ندارد، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتاري كن و چون از دنيا رفت او را به ديگري وامگذار، خودت به كار او اقدام كن و به كسي نگو كه نزد من آمدهاي تا در مني پيش من آيي - ان شاء اللّه تعالي - زكريا مي گويد: در مني خدمت امام (ع) رسيدم در حالي كه مردم اطرافش را گرفته بودند و او مانند آموزگار كودكاني بود كه گاهي اين و گاهي آن، سؤ ال مي كردند، و چون به كوفه رفتم نسبت به مادرم مهرباني كردم و خودم به او غذا مي دادم و جامه و سرش را نظافت مي كردم و خدمتكارش بودم، مادرم به من مي گفت: پسرم تو زماني كه دين مرا داشتي چنين رفتار با من نمي كردي، اين چه رفتاري است كه از تو مي بينم از زماني كه از دين ما رفتهاي و به دين پاك وارد شدهاي؟ گفتم: مردي از فرزندان پيغمبر به من اين طور دستور داده است. مادرم گفت: آن مرد پيغمبر است؟ گفتم: نه، بلكه پسر پيغمبر است، گفت: نه، آن مرد، خود پيامبر است، زيرا دستوري كه به تو داده است از سفارشهاي پيامبران است، گفتم : مادرجان، پس از پيامبر ما پيامبري نباشد و او پسر پيامبر است. گفت: دين تو بهترين دين است، آن را به من تعليم ده، من اسلام را به او عرضه داشتم و او مسلمان شد و برنامه اسلام را به او آموختم، او نماز ظهر، عصر، مغرب و عشاء را خواند و در همان شب عارضهاي به او رخ داد، به من گفت : پسرم آنچه به من آموختي دوباره بياموز من آنها را تكرار كردم، مادرم اقرار كرد و از دنيا رفت و چون صبح شد، مسلمانان آمدند، او را غسل دادند و من خود به جنازه او نماز خواندم و او را در قبرش گذاشتم> |
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|