نـظر من این است تو چه می اندیشی |
کتابچه کوچکی نشانم داد و با غرور و شادی دلپذیری گفت : همین چند سال پیش در دبیرستان با هم
هم کلاس بودیم . ببین چه رباعی های زیبایی سروده !
یکی از رباعی های کتابچه را برایم خواند :
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که بازیچه ی منطق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
دلپذیر و دلچسب بود .به قولی چسبید . از او خواستم یک رباعی دیگری بخواند
اینجا فوران زندگی ... آنجا مرگ
مانده است در انتظار انسانها مرگ
یک روز به دیدار شما می آیم
این نامه برای زنده ها .
امضا مرگ!
کتابچه را گرفتم و با علاقه مشغول به خواندن ابیات آن شدم
دریای تب مرا کف آلود کنید
خود را به هوای دیدنم رود کنید
چشمان حسود ، کور . عاشق شده ام
اسفند برای دل من دود کنید
زیبایی را در انسانها بجوی و بیاموز که با قلبت بیندیشی
دانشجوی عزیزی نشریه ای به دستم داد و گفت که سردبیر و مسئول انتشار این نشریه استاد درس های تخصصی رشته ی برق و مخابرات است. http://www.forough.net/
با یک نگاه اجمالی متوجه شدم که یک نشریه فرهنگی ادبی است سپس در فرصتی مناسب تعدادی از مطالب آن را که همگی مفید وقابل تامل و توجه بود مطالعه کردم
آنچه در این میان برای من جالب بود و برانگیزه ی من در مطالعه ی آن نشریه افزود تخصص و حرفه مسئول آن بود .تهیه مطالبی ادبی توسط یک استاد دروس تخصصی برق و مخابرات
اینکه ما بتوانیم در این دنیای ماشینی ، خود را از یک بعدی شدن برهانیم و به دیگر ابعاد وجودی خود توجه کنیم وبه آن شکل و جهت بدهیم ستودنی است
زندگی همانند یک آلت موسیقی است که از تارهای مختلفی که در موازات هم برروی آن قرار گرفته تشکیل شده ((حرفه ،تخصص، ادبیات، هنر،ورزش، خانواده ،دوست و...))
حال اگر نوازنده ای ماهر، پنجه ی خود را دائما روی یک سیم بفشارد صدایی یکنواخت پدید می اید که روح آدمی را به ستوه می آورد اما اگر نوازنده با ائتلاف سیمها و با توجه به زیر و بم آنها بنوازد آهنگی فریبنده و دلنشین پدید می آید که انسان را در آسمان خیال با فرشتگان هم نوا و هماغوش می سازد
گر زبان عشق دانی لیلی و مجنون یکیست
هست فرقی در عبارتها ولی مضمون یکیست
مطمئنا این استاد ریاضی با ذوق با این عمل خود نه تنها زندگی را برای خود دلنواز و شور انگیز می گرداند بلکه موجب نشاط و انگیزه در دیگران نیز خواهد شد
ادوارد لورنز(Edward Lorenz)
در یک روز زمستانی سال ١٩۶١ او تصمیم گرفت یک سری از محاسباتی را که قبلا انجام داده بود بار دیگر تکرار کند. در میان تعداد زیادی از شرایط اولیه ای که به عنوان داده (data) باید وارد کامپیوتر می کرد، لورنز برای صرفه جوئی به جای عدد ۵٠۶١٢٧/٠ عدد ۵٠۶/٠ را وارد سیستم نمود. اتفاق عجیبی بوقوع پیوست. پیش بینی و نتیجه کار بکلی متفاوت از آب درآمد. مثلا اگر قبلا پیش بینی و خروجی محاسبات کامپیوتر خبر از یک روز زیبا و آفتابی را می داد با این تغییر فوق العاده کوچک ناگهان نتیجه کار به وضعیت بارانی و طوفانی مبدل گشت.
لورنز که نمی توانست نتیجه بدست آمده را باور کند به تصور اینکه کامپیوتر دچار مشکل شده به بررسی قطعات و بخش های مختلف کامپیوتر پرداخت. دیگر بار با وارد کردن عدد اعشاری شش رقمی اولیه به حل معادلات و پیش بینی وضعیت هوا پرداخت و باز خروجی و پاسخ سیستم را بطور حیرت انگیزی متفاوت یافت. لورنز به کشف بزرگی نائل شده بود. یک تغییر بسیار بسیار کوچک در مجموعه ای پیچیده که تعداد بیشماری از متغیرهای مختلف را در خود جای داده می تواند نتیجه غائی را بطور شگفت آوری تغییر دهد. برای هر کس که با علوم تجربی سرو کار داشت قبول چنین امری به غایت مشکل بود.
لورنز در کار تحقیقی که بالاخره پس از سالها در سال ١٩٧٢ منتشر کرد نوشت: "آیا بال زدن یک پروانه در برزیل ممکن است طوفانی عظیم را در تگزاس باعث شود؟" او در همان اثر تحقیقی به موضوعی ساده اما قابل تفکر اشاره می کند که مجموعه های طبیعی بقدری پیچیده اند و آنچنان در برابر تغییراتی بسیار کوچک از خود رفتارهای بکلی متفاوت نشان می دهند که ما بهیچ وجه نمی توانیم بگوئیم که اگر برهم خوردن بال یک پروانه رخ نمی داد سرنوشت چگونه رقم می خورد.
کشف لورنز بدلیل تشبیهی که خود وی در توضیح نظریه اش بکار گرفت تحت عنوان "اثر پروانه ای" (Butterfly Effect) در تئوری "بی نظمی" (Chaos Theory) که وی یکی از پیشگامان آن به شمار می رود برای همیشه به یادگار خواهد ماند.
در سالهای آغازین دهه هشتاد پس از یک دوره مطالعه، شرکت آی بی ام تصمیم گرفت که دست به تولید کامپیوترهای شخصی PC بزند. هیچ کس ...
برای مطالعه ادامه مطلب به لینک زیر مراجعه کنید
دوست عزیزی محبت نموده و آدرس یک مقاله و دو داستانک زیر را برایم ارسال کرده
برای من قابل تامل و جالب و خواندنی بود
۱- همه دروغ می گویند هم آمریکا و هم جمهوری اسلامی اما این کجا و آن کجا؟
۲-«حاج آقا ! چرا ما اعتقاد داریم خداوند عادل است؟»
داستان های علی آقا .سفر به شیراز. داستان شناسنامه من.
در یکی از سفرهایم به شیراز تصمیم گرفتم که از فرصت استفاده کنم و شناسنامه ام را که بعد از اینهمه سال کهنه و تکه پاره شده بود را عوض کنم و یک شناسنامه جدیدی بگیرم. یک روز صبح زود بلند شدم و یک تاکسی تلفنی صدا کردم و رفتم دفتر اداره سجل احوال. بعد از یک ساعت معطلی توی راهرو و توی صف ایستادن و گوش دادن به جیغ و داد و فریاد یک بچه ای که هی از در و دیوار بالا میرفت، وارد دفتر یک آقای چاق شکم گنده عینکی شدم که بیخیال و خونسرد، جلو یک پنکه قدیمی هیکلش را اندخته بود روی صندلی پشت میزش و یک حبه قندی هم گذاشته بود توی دهانش و داشت چایی اش را سر میکشید. با احترام سلام کردم و شناسنامه ام را دو دستی گذاشتم روی میزش و گفتم میخواهم شناسنامه ام را عوض کنم. بدون اینکه جواب سلامم را بدهد یک نگاهی به جنازه شناسنامه پاره پوره شده من انداخت عین اینکه موش مرده جلویش گذاشته باشند. بعد بدون اینکه دستی به آن بزند که خدای نکرده دستش نجس بشود، با مدادش آن را زیر و رو کرد و با لحن مسخره ای گفت: یادتون رفته، توی ماشین رختشویی انداختینش؟ گفتم: نه قربان. من خارج زندگی میکنم. سالهاست که ازش استفاده نکردم. تو اسباب کشی اینور و اونور این بلا سرش اومده و به این روز افتاده. گفتم حالا که ایران هستم بهتره که یک شناسنامه جدید برای خودم بگیرم. گوشه شناسنامه ام را گرفت و آن را از روی میز طوری بلند کرد انگار که لته روغنی تو دستش گرفته. بعد همینطوری که به آن زل زده بود پرسید: مگه شمو کجو زندگی میکنید؟ گفتم: کانادا. از بالای عینکش یک نگاهی به من انداخت و گفت: آهان. کانادا... اونجو میگن زمستوناش خیلی سرده؟ گفتم: آره خیلی سرده ولی خوب ما دیگه عادت کردیم. بعد ادامه داد: اونجو که هستید اسکیمو هم داره؟ خندیدم و گفتم: نه بابا. اسکیموش کجاش بود
برای خواندن بقیه داستان به یکی از دو لینک زیر مراجعه نمایید
در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود»
ديدار دهقان فداكار با پليس فداكار
در اين ديدار، گروهبان يكم جعفرنيا، مأمور پليسراه فداكار نيز كه170 مسافر را در سرماي سخت دي ماه سال گذشته كه تعداد زيادي را گرفتار كولاك و برف كرده بود، كار خود را فداكاري ندانست و آن را جزو وظايف پليس عنوان كرد و در تشريح ماجراي كمك خود به هموطنان گفت: غروب پانزدهم دي ماه ماموريت پيدا كردم كه به گردنه «هي جيب» در جاده بويين زهرا – ساوه اعزام شوم. ابتذال سلیقه و بی سلیقگی غربی ها در ارائه سلیقه /کافی شاپ به سبک توالت فرنگی
بستنی در شکل و قالب مدفوع

جالب اینجاست که در این کافی شاپ می توانید در حال خوردن بستنی مدفوع شکل همان جا نیز تخلیه مدفوع انجام بدهید(با عرض پوزش)
هر بار با خواندن این غزل زیبای استاد شهریار حال عجیبی به من دست می دهد خصوصا این روزها که نیمه وجودم به مسافرت کوتاه چند روزه ای رفته
باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد مگس طوطیّ من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من امّا پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
استاد شهریار- سید محمدحسین بهجت تبریزی
مادر ای لبخند آغوش خیال
مادر ای صبح دل انگیز وصا ل
مادر ای آغازمن از هست تو
اولین خواب خوشم در دست تو
مادر ای شیرین ترین تعبیر من
چهره ات زیبا ترین تصویر من
مادر ای آیینه ی ایمان من
خنده ات آسان ترین درمان من
مادر ای ...
م.پور
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|