تبليغاتX
باباجـــون شیـــرازی
 
نـظر من این است تو چه می اندیشی
 

 بعد از اينکه زن پيتر از حمام بيرون اومد .همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،

زن پيتر يه در حالی که حوله دور خودش پيچيده بود رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!،

بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره.

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به داخل ساختمان برگشت،

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود،

پيتر گفت: خوب، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!

  تهیه مطلب در  86/04/31ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

  تهیه مطلب در  86/04/31ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
به خودتان مغرور نشوید

مردي در مسابقه اطلاعات عمومي شرکت کرده‌است و سعي در بردن آن دارد .
سوالات را بخوانيد:

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشيد؟
الف: 116 سال ب: 99 سال ج: 100سال د: 150 سال

او نمي تواند به سوال جواب دهد .

2- کلاه‌هاي پاناما در چه کشوري توليد مي شوند؟
الف: برزيل ب: شيلي ج: پاناما د: اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک مي‌کند.

3- روس‌ها در چه ماهي انقلاب اكتبر را جشن مي گيرند؟
الف: ژانويه ب: سپتامبر ج: اکتبر د: نوامبر

خوب! حضار بايد به دادش برسند .

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر ب: آلبرت ج: جرج د: مانوئل

اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت مي‌کند .

5- نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده است؟
الف: قناري ب: کانگارو ج: توله‌سگ د: موش

در اين جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف مي‌دهد .

اگر خيلي خودتان را گرفته‌ايد که همه جواب‌ها را مي‌دانيد و به اين دوست بنده خدا کلي خنديده‌ايد،

بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنيد :

1جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشيد.( 1337- 1453)

2-کلاه پاناما در اکوادور توليد مي شود .

3انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته مي شود .

4اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسيدن به مقام پادشاهي به جرج تغيير نام داد .

5-توله سگ، اسم لاتين آن Insularia Canaria است که يعني جزاير توله سگ .

حالا مي توانيد به خودتان بخنديد !

  تهیه مطلب در  86/04/25ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

شبیه همین بود یه ذره.......

  تهیه مطلب در  86/04/20ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

لذت بردن هم نیازمند شعورو استعداد است

                                                     hamta raneh.com

 

چه بسا ما با لذت های پسندیده ای مواجه با شیم ولی استعداد و شعوروتوان درک آن لذت را

 

نداشته باشیم همانطوریکه افراد بیمار توان درک لذت غذا ندارند به جای آنکه از خوردن

 

غذااحساس لذت کنند رنج می برند

 

 

 

دانشمند و فیلسوف ایرانی ابونصر فارابی متولد قرن سوم (معلم ثانی) 

 

 

 

 

  تهیه مطلب در  86/04/19ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
                                                   

                                                            

 

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست

پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز

دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم

موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست

مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست

صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست

این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست(شهریار)

*********

  تهیه مطلب در  86/04/13ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

 

گفتم : مادر ! گفت : جانم !

گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم .

گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم .الهی جانم به قربانت

 گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم .

گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........

همه از درد گفتم ...... .............همه  از رنج گفتم .

واما يکبار هم نگقتم :  ! من خوبم . خوشبختم . شادم .....

وای مادرم ......... وای مادرم

 

مهرانگيز ساحل .  هامبورگ

  تهیه مطلب در  86/04/13ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

سروده ای از خانم دکتر محمدی یکی از اساتید دانشگاه آزاد شیراز

 

اينجوري منتظرتم

راه فردای تو کوهستانی است

را فردا سخت است

راه فردا پر پیچ

راه فردا پر خم

کفش لازم دارد

لیکن از جنس تلاش

عینک خوش بینی

پایی از جنس امید

بدن از جنس سواد

باز هم می بینم

راه فردا دور است

نقطه ای روشن نیست

همه جا تاریک است

لیکن این نور امید

که در اندیشه تو است

همچو فانوس خیال

روز روشن کند ایام تو را

گر تو هم با ما در مکتب درس

پای در راه نهی محکم و سخت

شادمان بگذری از فصل خزان

همچو سبزینه درخت 

  تهیه مطلب در  86/04/11ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

دکتر شریعتی که دوست ندارم  از وی با عنوان مرحوم یاد کنم زیرا زنده و جاویدان است در قسمتی از مقدمه کتاب کویر می فرماید :

 

سری که رنج و تعهد و هدف ندارد به دنبال سرگرمی می گردد

اندیشه ای که با حقیقت تماس ندارد در خلا فراغت سرگردان است و به پوچی سارتر و به عبث کامو یا بی انتظاری بکت ویا دم غنیمتی کافکا و یا خود فریبی و بهشت انگاری ژید و یا طغیان مالیخولیایی سورئالیسم و با خیالبافی های هگل ویا وهم پرستی های برکلی ....میرسد

 

زندگی مردم سیر و پر و فارغی که یکنواخت و معین و مهیا می گذرد  ناچار است از غرایب و عجایب و رمان های پلیسی و تفنن های جنسی و مازوشیسم و سادیسم و سرگرمی های اعجاب آور و آرایش های فانتزی و حیرت اتگیز و بازی های تند و خیره کننده ی رقص نور و امپرسیونیسم و ذهنیت های ساختگی

  تهیه مطلب در  86/04/11ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

  تهیه مطلب در  86/04/06ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

 

 

جناب آقای پرویز خائفی شاعر و نویسنده و ادیب شیرازی

 در دوران دبیرستان دبیر ادبیات ما بود                                 

او می نویسد:

من شاملو را  ندیدم. ولی برخورد مکتوبی که در روزنامه ها داشتیم- وقتی من نقدی بر کتاب حافظ او نوشتم- در جوابم نوشت "این حضرت- یعنی خائفی- حتا جای گاه نگرش من و زاویه دید مرا درک نکرده."

من جواب دادم"من کاری به نگرش شما ندارم. به واژگانی کار دارم که در دیوان حافظ آمده. آن نقطه گذاری های شما، آن کاما و گیومه های شما، شعر حافظ را به هم ریخته."

ولی اخوان که به شیراز می آمد- آن زمان خانه ئی در رحمت آباد داشتیم- به منزل ما می آمد. م. آزاد هم بود. او برای اخوان خیلی احترام قائل بود.

در شیراز جائی هست به نام هفت تن و چهل تن. در این دو محل قبرهائی است- هفت قبر در هفت تن و چهل قبر در چهل تن- که ناشناخته اند. یعنی هیچ اسمی روی سنگ قبرها نیست.

به خصوص شبی که در منزل ما بود، خیلی علاقه مند بود آن جا را ببیند. وقتی رفتیم، اخوان گفت:«این ها بزرگ ترین آدم های روزگار بودند. چون هر که بودند نخواستند نام شان بماند. خائفی، اگر توانش را داشتی، وقتی مُردم، مرا ببر این جا دفن کن تا بشوند هشت تن.»   

پرویز خائفی:

افسانه ایست راز حیات، از زبان عشق

عمری است گوش هوش، به افسانه داده ایم


شعر از پرویز خائفی
مرا برد

مرا تا کجا برد

مرا تا صدا، تا خدا برد

همان خوب

همان گرم تصنیف ناب قدیمی

همان « شد خزان گلشن آشنایی»

 

مقالات و آثار پرویز خائفی از 1338 تاکنون منتشر می شود

مجموعه مقالات و آثار پرویز خائفی از سال 1338 تا امروز در کتابی با عنوان " مجمع پریشانی " توسط انتشارات نوید منتشر می شود.

به گزارش خبرنگار مهر، از پرویز خائفی همچنین کتابی حاوی خاطرات پنجاه ساله وی و نامه هایی که میان او و شاعرانی چون فریدون توللی، پرویز ناتل خانلری، رسول پرویزی، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و... رد و بدل شده، امسال منتشر می شود. این کتاب فعلا نام مشخصی ندارد.

خائفی که مجموعه شعر تازه ای هم در دست تالیف دارد، اواخر سال گذشته اثری با عنوان " آخرین آغاز " را از سوی نشر روشن مهر منتشر کرد. این کتاب دربرگیرنده اشعار کلاسیک و نو این شاعر است.

  تهیه مطلب در  86/04/04ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

این یکی یه ذره ارتباط داره دیگه !!

  تهیه مطلب در  86/04/04ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته  پزشکى است و بخش سرطان دانشکده  پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

يکى از زيباترين داستان‌هاى واقعى

 

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه،

 مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست.

 البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت.

 مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

 تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود.

 هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد.

 او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت،

 خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود:

 «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».

 معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود:

 «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است.

 همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»

معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود:

«مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است.

 او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن مي‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد.

 اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود:

«تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.»

خانم تامپسون با مطالعه  پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.

 تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه  دانش‌آموزان هدايايى براى او آوردند.

 هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه  تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود



ادامه مطلب
  تهیه مطلب در  86/04/04ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
زمانی  آقای فقیری  معاون مدرسه ما بود

چه خط زیبایی داشت یادش گرامی و عمرش پایدار باد - پورابراهیم



امين فقيري در 30 آذر 1323 در شيراز متولد شد. از هجده سالگي داستان‌هاي او در مجلات ادبي خوشه، سخن و فردوسي به چاپ مي‌رسيد؛ و نخستين مجموعه داستانش به نام "دهكده‌ي پرملال" را در 23 سالگي منتشر كرد. او در كنار شغل دبيري، تا كنون نوزده كتاب در زمينه‌ي رمان، مجموعه داستان، نمايشنامه و داستان نوجوانان به چاپ رسانده است.


ادامه مطلب
  تهیه مطلب در  86/04/03ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
 
ادامه مطلب
  تهیه مطلب در  86/04/02ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم ؟  از  وبلاگ
 
                                                                 http://omlet38.blogfa.com

      باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم             

                                      شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

        گاهی برای خواندن یک شعر لازم است            

                                              روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

        از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام            

                                                  آنگه مسیر  آمدنم را عوض کنم

        در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم             

                                               اینبار  شکل در زدنم را عوض کنم

        وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من             

                                           وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

        پیراهنی به غیر غزل نیست در برم             

                                            گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

        دستی به جام باده و دستی به زلف يار            

                                             پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟

        شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود              

                                                  با ید تما م آنچه منم را عوض کنم

        دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست             

                                              روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

                                           


ادامه مطلب
  تهیه مطلب در  86/04/02ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
 این شعر طنز را از وبلاگ http://omlet38.blogfa.com/ انتخاب کردم

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بود با شما  کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما ٬نه  با کلید

از اتفاق های درون اتاق ها

دارد هزار خاطره و ماجرا  کلید

در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!

از راه قفل٬ رابطه دارند  با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا  کلید

تا بوده ٬ بوده یک تنه مشکل تراش٬ قفل

تا بوده ٬ بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا کلید!

گاهی اگر نخورد به در٬ یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا ٬کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن  نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن را به را ٬کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما  کلید

این یک سفارش است که حتما عمل کنید

حالا که مثل بنده اسیر  مشاکلید

آدم برای کار مهم گاه ٬لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید


ادامه مطلب
  تهیه مطلب در  86/04/02ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهدی - پورابراهیم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

Search Engine Optimization and SEO Tools
-